یک سنجانی!
وبلاگ شخصی ابراهیم عبدلی سنجانی
روزشمار تاریخ در ویکی
جو جدید حاکم بر فضای سیاسی کشور باعث شده که من از هر فرصتی برای مطالعه تاریخ انقلاب اسلامی استفاده کنم و با توجه به اینکه به راحتی به کتاب‌های خوب دسترسی ندارم (البته بیشتر به خاطر تنبلی)، این کار را به صورت آنلاین پیگیری می‌کنم.
بیشتر مطالعاتی که داشتم روی دایرة المعارف آزاد ویکی بوده که با وجود ادعای مغرضانه بودنش، خیلی سعی شده که مستند کار بشه و این تنها به مدد تکنولوژی وب میسر شده است.
داغ‌ترین موضوعی هم که روی این وب سایت مرجع قرار گرفته است، پیامدهای اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری ایران (۱۳۸۸) است که می‌توان گفت تقریباً تمام وقایع را از ۲۲ خرداد تا کنون پوشش داده است.
بیانیه‌ی امید
بیانیه نهم بیانیه‌ای است که تک تک جملاتش قابل تأمل هستند.
بخشی که مربوط به امید می‌شه، خیلی می‌تونه به ما (هایی که یه سه هفته‌ای می‌شه در شُک هستیم) کمک کنه:

«تمامی تلاش‌هایی که این روزها در مخالفت با شما صورت می‌گیرد برای آن است که از ثمربخش بودن اعتراضات قانونی خود ناامید شوید، زیرا تا ما ناامید نشویم این دولت از اعتبار واقعی برخوردار نخواهد شد. امید به آینده رساترین اعتراض ماست. به سابقه دیرینه این سرزمین نگاه کنید. در زندگانی ما مردم که از کهن‌ترین تمدن‌ها زاده شده ایم، فراز کنونی جزئی از یک تاریخ طولانی است. ما در جاده‌ای به درازای تاریخ همه بشریت قدم می‌زنیم. در این جاده چه بسیار ملت‌ها که منقرض شدند و جز داستانی از آنان باقی نماند. آن چیزی که ملت ما را به خلاف آنان و علیرغم سخت‌ترین رویدادها زنده نگه داشت امید بود، زیرا آفت این راهپیمایی هزاران ساله ناامیدی است. مردم ما می‌توانستند با بدبینی و ناامیدی حوادثی شبیه به آنچه را که در جریان انتخابات گذشته با آن روبرو شدیم پیشبینی کنند و به صحنه نیایند. آیا آنان اشتباه کردند که به این پیشبینی‌ها اعتنا نکردند؟ نه! آنان به مقتضای روح امیدی که هسته درونی هویت ملی ما را شکل داده و ما را در طول هزاره‌ها زنده نگه داشته است، چنین کردند. به ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید، از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.

امیدی که هویت ما را شکل داده است معطوف به چه چیز است؟ قطعا معطوف به امور غیر واقعی و خرافه‌های واهی نیست، و الا نمی‌توانست ملتی را برای هزاران سال زنده نگه دارد. بلکه این امید معطوف به لطف و فضل الهی است. اگر علاقه به این هویت تاریخی کمترین فاصله‌ای با اسلام ندارد، به این خاطر است. ما آمده بودیم این علاقه را احیا کنیم. از این هویت خود فاصله نگیریم. شما وظیفه خویش را به درستی انجام داده‌اید و غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد.

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم میشود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظر تشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

از ماست که بر ماست!
یکی می‌گفت توی تظاهرات شنبه چیزی دیده که براش از تمام صحنه‌های پخش شده و نشده، دلخراش‌تر بوده.
می‌گفت روز شنبه، وقتی توی خیابون امیرآباد داشتن با تعدادی از مردم از دست نیروهای انتظامی فرار می‌کردن، به یه کوچه رسیدن که هر کسی از ترس داشته به یه خونه پناه می‌برده و یهو دیده چندتا آدم غلطی با رکابی و بدن‌های خال کوبی از یکی از این خونه‌ها اومدن بیرون و یه عده از زنان و دخترانی که مضطرب بودن را به زور، با چک و لقد به پارکینگ خونه بردن و در اون شرایط هم با توجه به اینکه همه در حال فرار بودن، کسی دنبال رهانیدن این خانم‌ها از دست اون آشغال‌ها نرفته!
من هم وقتی این داستان را شنیدم تمام صحنه‌های مرگی که تا حالا دیده بودم را فراموش کردم و فقط برای ما مردم ایران متأسف شدم که در این شرایط که یه عده جونشون را کف دستشون گذاشتن و اومدن بیرون و به این شرایط اعتراض می‌کنن، یه عده عوضی چطور دنبال غرایز حیوانی خودشون هستن!
من اینجا تا نفس باقیست می مانم، من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم!
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده است.
دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.
غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.
تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.
تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
خواهی رفت.
و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم،نمی دانم
امید روشنائی گر چه در این تیره گیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر می افشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح می خوانم
و می دانم
تو روزی باز خواهی گشت


فریدون مشیری

تکمله: این شعر را برای یکی از همکارا که عازم کاناداست فرستاده بودم، بی‌مناسبت ندیدم که اینجا هم بیارمش.
Self-censorship
احساس خفگی بم دست داده و نفسم به شماره افتاده...
احتمالاً خسته شدم و دارم پیشاپیش توجیح می‌کنم سکونم را یا تلاشم برای فرار را!
سر میاد زمستون...


سرنوشت
با توجه به اینکه نشد، سرنوشت را از سر بنویسیم، ما هم از ته می نویسیم!